تحلیل چند تئوریک تجاوزات آمریکا-اسرائیل و تاب آوری دولت تمدنی ایران
بن بست راهبردی (استراتژیک):
تحلیل چند تئوریک تجاوزات آمریکا-اسرائیل و تاب آوری دولت تمدنی ایران
نوشته ناصرالدین حیدری، سفیر جمهوری اسلامی ایران در تایلند
فروردین 1405
چکیده
ایالات متحده و اسرائیل برای دهه ها راهبرد «فشار حداکثری» و تجاوز و تحریکات نظامی را با هدف خنثی سازی راهبردی (استراتژیک ) یا تغییر نظام در جمهوری اسلامی ایران دنبال کرده اند. این مقاله با بهره گیری از یک چارچوب تئوریک التقاطی — ترکیبی از رئالیسم تهاجمی ، رئالیسم نوکلاسیک ، برساخت گرایی و نظریه ثبات هژمونیک — به کالبد شکافی ریشه های این تجاوزات می پردازد. با این حال، استدلال می شود که تئوریهای روابط بین الملل غربی اغلب به دلیل نادیده گرفتن عاملیت استراتژیک و نوآوری های نظامی نامتقارن و ملی گرایی هزار ساله تمدنی ملت ایران ، دچار کوری تحلیلی هستند.
این مطالعه نتیجه می گیرد که متجاوزان نه تنها در دستیابی به هدف «تغییر نظام» ناکام مانده اند، بلکه با تخریب رژیم های امنیتیِ ساخته ی خود، به روح قانون اساسی آمریکا و منشور ملل متحد که قرار بود نسل های بعدی را از خطر جنگ محفوظ بدارد، آسیب زده و با بازگشت به امپریالیسم عریان، روند گذار به نظم چند قطبی را تسریع کرده اند.
۱. چارچوب نظری: ریشه های تجاوز
خصومت مستمر علیه ایران اغلب از طریق رئالیسم تهاجمی تبیین می شود؛ جایی که آمریکا و اسرائیل به عنوان « بیشینه خواهان قدرت» عمل می کنند تا از ظهور یک رقیب همتراز منطقه ای جلوگیری کنند. از منظر رئالیسم نوکلاسیک، این وضعیت توسط «کمربندهای انتقال داخلی» — به ویژه نفوذ لابی های طرفدار اسرائیل و مجتمع های نظامی-صنعتی در واشینگتن تشدید می شود.
علاوه بر این، برساخته گرایی فاش می کند که چگونه « تهدید امنیتی ایران» به صورت اجتماعی ساخته و پرداخته شده است. متجاوزان با بازنمایی ایران به عنوان یک « د یگریِ وجودی یا تهدید وجودی »، زیر پا گذاشتن هنجارهای بین المللی را توجیه کردند. با این حال، این روایت نتوانست عاملیت استراتژیک دولت ایران را، که از بازی در زمین بازیِ یک هژمون در حال افول سر باز زد، پیش بینی کند.
۲. سپر مقاومت: نوآوری نامتقارن و غا فل گیری راهبردی دشمنان ایران
یکی از دلایل اصلی شکست تجاوزات نظامی، غافل گیری راهبردی (استراتژیک) ناشی از تکامل نظامی ایران است. در حالی که نظریه ثبات هژمونیک پیش بینی می کند که هژمون می تواند از طریق انزوای اقتصادی، طرف مقابل را به تمکین وادارد، راهبرد ضد دسترسی و منع منطقه ای ایران خلاف آن را ثابت کرد. این راهبرد هوشمندانه نظامیبه راهبردی دفاعی گفته میشود که هدف آن جلوگیری از ورود دشمن به یک منطقه عملیاتی خاص و در صورت ورود، محدود کردن آزادی عمل و حرکت دشمن در آن منطقه است.
● بازدارندگی نامتقارن : ایران با توسعه زرادخانه عظیم و بومی از موشک های بالستیک نقطه زن و انبوه پهپادها (مانند سری شاهد)، به یک « موازنه قدرت نامتقارن » دست یافت. حمله دقیق سال ۲۰۲۰ به پایگاه عین الاسد، افسانه برتری مطلق هوایی غرب را فرو ریخت.
● تاب آوری بومی : برخلاف دولت های تحت الحمایه، صنعت دفاعی ایران درونزاد است. چهل سال تحریم نه تنها توانمند یهای ایران را تضعیف نکرد، بلکه منجر به یک «جهش تکنولوژیک» شد که سیستم های دفاعی آمریکا و اسرائیل را دچار فرسایش و بن بست راهبردی (استراتژیک ) کرده است.
۳. ناسیونالیسم تمدنی: عامل چندهزار ساله
تئوری های جریان اصلی روابط بین الملل همواره هویت و تاریخ ایران را نادیده گرفته اند. ایران یک «دولت-تمدن» با سابقه هزاران ساله است.
● سپر تمدنی : مدل مقاومت فعلی، مفاهیم اسلامی را با مفهوم باستانی ایران یعنی تمامیت ارضی پیوند زده است. این «ناسیونالیسم هزارها»، نوعی مصونیت روانی در برابر تسلط خارجی ایجاد می کند. فشارهای خارجی به جای ایجاد شکاف، منجر به پدیده «گردآمدن دور پرچم» شد و آگاهی ملی ایرانیان را به عنوان یک دژ مقاومت در برابر امپریالیسم مدرن تقویت کرد.
۴. پارادوکس امپریالیستی: فرسایش روح قانون اساسی آمریکا و منشور ملل متحد
بازگشت به امپریالیسم عریان آمریکایی برای مهار ایران، نه تنها غرب آسیا را بی ثبات کرده، بلکه آسیبهای عمیقی به ساختار حقوقی و اخلاقی داخلی ایالات متحده وارد کرده است.
● جمهوری در برابر امپراتوری : تعقیب هژمونی جهانی مستلزم یک ریاست جمهوری امپریالیستی بود که با دوره ریاست جمهوری رئیس جمهور ترامپ متولد شد؛ جایی که قوه مجریه برای پیشبرد کارزارهای « فشار حداکثری»، جنگ افروزی و ترورهای غیرقانونی، نظارت کنگره را دور زد.
● انحطاط حاکمیت قانون: آمریکا با سلاح سازی از نظام مالی بین المللی و نادیده گرفتن معاهدات (مانند برجام)، نظم قاعده مند را که خود ساخته بود، ویران کرد. دکترین ترامپ این انحطاط را تسریع کرد و رئالیسم معاملاتی را جایگزین هنجارهای نهادی ساخت. این چرخش به سمت دکترین «حق با قدرت است »، روح قانون اساسی آمریکا را توخالی کرده و یکپارچگی داخلی جمهوری را فدای یک امپراتوریِ در حال شکست کرده است وهمزمان روح امنیت جمعی بر ساخته منشور ملل متحد را به فرسایش و فروپاشی کشانده است.
5- نتیجه گیری: طلوع واقعیت چند قطبی
دولت های متجاوز(آمریکا و اسرائیل) به یک بن بست راهبردی (استراتژیک)رسیده اند. شکست آنها نه فقط تاکتیکی، بلکه سیستمتیک است: ۱. شکست نظامی: آنها توسط قدرت نامتقارن خلاقانه ایران مهار شده اند. ۲. شکست جهانی: با تخریب رژیم های امنیتی بین المللی برای هدف قرار دادن ایران، آنها عملاً «قبر» دوران تک قطبی را کنده اند. ۳. شکست داخلی: پیگیری اهداف امپریالیستی توسط ترامپ، عملاً مرجعیت اخلاقی و قانون اساسی داخلی آمریکا را به فساد کشانده است. در نهایت، بقا و جایگاه رو به رشد ایران، گواهی بر پیروزی یک دولت تمدنی بر افراط گری هژمونیک است. دوران مداخلات یک جانبه به پایان رسیده و جای خود را به یک واقعیت چند قطبی داده است؛ جایی که « تاب آوری استراتژیک» و « هویت کهن»، قدرتمند تر از ابزارهای فرسوده امپریالیسم قرن بیستمی هستند.
در این برهه حساس، در حالی که سایه سنگین دشمنی بر روابط میان ایالات متحده آمریکا و ایران سنگینی میکند، بازگشت به حکمت بنیادین "رهاکننده بزرگ آمریکا" ، آبراهام لینکن رئیس جمهور فقید آمریکا ضرورتی انکار ناپذیر است. آبراهام لینکن در نخستین سخنرانی مراسم تحلیف خود، آنگاه که ملت خویش را در آستانه گسستی عمیق می دید، با لحنی التماسی یادآور شدکه : "ما دشمن نیستیم، بلکه دوست هستیم؛ ما نباید با یکدیگر دشمنی کنیم" او از "فرشتگان بر تر سرشت ما" سخن گفت؛ همان غرایز والای انسانی، خردورزی و همدلی که باید بر مقدرات بشری حاکم باشد.
فزشتگان امروز باید از ملت آمریکا بپرسند که آیا این جنگ ویرانگر که با تجاوز به ایران و کشتن رهبران و شهروندان و نابودی زیزر ساخت های آغاز شد، در خدمت فرشتگان برتر روح آمریکایی است و یا صرفاً در خدمت منافع بازیگران منطقه ای برتری طلب (رژیم اسرادیل) و تشدید بحران منطقه ای نیست؟
اگر آنگونه که آبراهام لینکن رئیس جمهور فقید آمریکا در گتیسبرگ با شکوه تمام اعلام کرد که دولت باید از مردم توسط مردم و برای مردم باشد، آنگاه اراده واقعی ملت آمریکا باید مصروف صیانت از زندگی و پیگیری دیپلماسی برای جلوگیری از فاجعه پر هزینه جنگی نوین در خاورمیانه باشد.
آیا اکنون زمان آن فرا نرسیده است که رهبری سیاسی آمریکا با وفاداری به میراث آبراهام لینکلن از انتخاب مسیر نابودی و انهدام و تجاوز به تمامیت ارضی و حاکمیت ایران و کشتار سران و ملت آن مانند فاجعه مدرسه دختران خردسال میناب و زیر ساخت های آن، دوری گزیند و مردم آمریکا و ایران را از تراژدی نبردی که هیچیک از دو ملت خواهان آن نیستند، نجات دهد؟
منابع برگزیده
● بوزان، ب. (۱۹۹۸). امنیت: چارچوبی جدید برای تحلیل.
● فولر، گ. ا. (۱۹۹۱). مرکز عالم: ژئوپلیتیک ایران.
ل میرشایمر، ج. ج. (۲۰۱۸). توهم بزرگ: رویاهای لیبرال و واقعیتهای بینالمللی.
● جانسون، چ. (۲۰۰۴). دردهای امپراتوری: نظامیگری، رازداری و پایان جمهوریت.